تبليغاتX
جفنگیات
 

مجازا ً به حقیقت می پیوندند

همه ی رویاهای ِ زمستانی ِ یک خزان رقت بار

و ایکاش

حقیقتا ً به مجاز می پیوستند

همه ی کابوس های ِ تابستانی ِ یک بهار رحم انگیز

تا که شاید می شد از دل این مجاز

به حقیقتی دست یافت

که دیرینه پای ترین ناجُنبنده ی کُره ی خاکی ست

کاین حقیقت

 کهنه ترین بوسه ی طبیعت مجاز 

به واقعیت زندگانی ماست

 

که زندگانی ما پُر است از واقعیاتی ناحقیقی اما تلخ

وین واقعیات روی دُومینی ندارد

همه درد و رنج و سوگ و عزا و ماتم و گریه و زاری و فغان و شیون و فلان و بهمان است٬

 کز پس خنده هایی اتفاقی و طلسم شده سر بر می آرد٬

 تا ارزانی دارد همه ی بودگی ِ پست اش را

بر دوش همچو مایانی واقعیت گریز

 

که ما گریزپایان  ِ واقعی

هیچ ربطی به واقعیت جهان نداریم

و فقط

هستیم که واقعیت پیدا کنیم روزی

 

وان روز شاید روز مبادایی باشد

که هیچ گاه و بر هیچ کس

فرود نیامده است

و یا نیز باید نیمروز بزرگی باشد

که تازه آغاز جنون است ! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:39  توسط یک احمق!  | 

مثانه ام کمابیش فعال است..از بارش دوشینه..و از اشکریزان عاشقان هجر-کشنده ( کاف مکسور ) و مهاجران عشق گریز و رمندگان بیضوی!!

چقدر باران بارید امروز..یا شاید روز دی.. شاید این بارانها نوید یک روز اثیری را می دهند..اما مطمئن باش در چکاچک این قطرات زرین گم خواهند گشت..و گرد استخوانهاشان هم یافت نخواهد شد!!!

بالاخره تیزابی گفتند..سوزآبی گفتند!

همچنانا" (!!!) مثانه ام به فعالیت خود ادامه می دهد..حال که باران نمی بارد بر اوست که جورش را بکشد..و چه بورانی ست در پیش از این بارشهای متمادی...

از این بارشهای غیر عادی..وزین صعود و نزولهای متوالی..از همین تلاطمات زردابی!!..و چه خنده ناک است..طلوع نازناک فردا..صبحی که طلایی ست از فوران احساسات مثانه ام..! تنها احساسات توجیه پذیر این هنگامه ام..!

باران بارید و بند آمد..باران با بیل و کلنگ آمد..!

باران با آذر رخش-وارش آمد..با هیاهوی فراوان..با غوغای بسیار..و با کمندهایی باز بهر دلهایی که منتظرند تا چترها  را ببندند و زیرش با ارابهای موتوری خویش به خانه روند و با سراپای حزینشان..یک دل سیر تا خود صبح بگریند..!

باران با غزل آمد..باغزلی زشت بر لبان زشت ترش..با غزلیاوه هایی از تار رمانتیسیته و پود موزیکالیته ی رقت بار!

باران با اعصاب به هم ریخته آمد و با دل خشکیده بارید..اما هر چه بود مثانه ی کویری ام را آب بخشید..!!

باران با تن خسته آمد..با دست خالی بارید..با چشم غمیت آمد..با گوش بسته بارید! اما هر چه بود مادر زمین را درید..جوری که حتی خود هم از آن ذوقمند شده بود و در شکم به خود " آفرین " می چپاند!!

باران با آن ابر افلیج آمد..با آن ابر چلاق بارید..بی آن ابر سالم خندید..با آن ابر سیاه گریست..

...اما هر چه بود باران این بار برای خود کسی شده بود..!

باران با آن تقدیر کور آمد..بر آن دیوار بی-جواب مانده بارید..بر آن دیوار ویران..بر آن دیرینه نمناک از ماهتابیده ی بیجا!..و بر آن دیوار که پر از " مرگ بر ... " بود!

اما هر چه بود باران این دفعه خوب جایی باریده بود..!

باران آمد و بارید و شست..لیک مفری از این جهنمدره به برون نجست!

باران بارید و بارید و مرد! ایکاش که نطفه اش در همان ابر افلیج می مرد!

باران بارید و خوابید و کشت..آنکه را با " شهوانیات " نبود پشت به پشت!

باران بارید و خندید و گفت..:

-زیر من بباید تا بامداد خفت..نه تنها..بلکه جفت!! زیر من باید دوید و دواند و برد..نطفه را..! زیر من باید مالید و مالاند و خورد..ناله های زنانه را!

وز من باید آموخت..که چگونه خارید و خاراند و بود!!

باران بارید و بارند و خفت... اما هر چه بود ..خوب بود..و هر چه کرد..کرد!

هر چه بود او بود که مثانه ام را از خواب ناز بدر برد!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 15:24  توسط یک احمق!  | 

فارغ شدم..

 زاییدم..!

این ولدزنا مال خودت..!

چشمان لوچش را نگاه! به تو رفته است..به توی حرامزاده!

لپش را بخورم..

ولی خودمانیم..دماغ سر بالایش به خودم رفته ...

اسمش را می گذارم "تابستان"..به تو هم هیچ ربطی ندارد!

تابستان گلم..

تابستان خودم..

هوی! فلان فلان شده..!

چرا لالی!؟

پس انداخته ات را هم نمی خواهی؟؟

آن موقع که می لولیدی بر پیکرم..باید فکر اینجایش را می کردی!

ای مادرت به خطا!!

با تو ام..!

با تو ام "بهار"!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 17:39  توسط یک احمق!  | 

در هزارتوی آتشگون آشوب می دوم..

اما ساکت و پفیوز..!!

و در هر حفره این هزارتو می گردم به دنبال شبی پر روز!

و در هر روزش به جستجوی غوزی هستم بالای غوز دگر!!

و روی هر غوز خانه ای می بینم که از " شر" خالی ست!

و در می یابم که در هر شری "خیر"ی متعالی ست!

و در هر خیری حدوثی لذت انگیز است..

و در هر لذتی ..

روحی بیکار..ستارگان همان شب پر روز را می شمرد!

و این اصلا" دل انگیز است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:49  توسط یک احمق!  | 

پژواکی اساطیری گوشم را می نوازد..ذوق می کنم!

الهامی شیطانی مغزم را می قلقلد...

و اهمالی ازلی تنم را می آساید..و این اجحافی ابدی ست که به روحم فرو می شود!!

انسانی هستم بیمار و بی عار!!

اغفال شده ای بیزار از ممنوعه ها!!

و این انصاف نیست..این خود تظلم ممتد است!

اما کمی اندیشیدن اثبات می کند که این هم توهمی مطلق است..

پس...

خدا بیامرزدم...

بشتابید که از دست رفتم..

بله! من رو به موتم..

رو به موت در عنفوان جوانی...

محتضرم و مستهظرم از این احتضار..

پس..قاعدتا" من مرده ام!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 15:27  توسط یک احمق!  | 

آی آحاد بشر!

آدمیزادان نفهم..بفهمید!!

لا اقل اگر خریتی هم می کنید بعدش بخندید!

اگر نمی خندید دست کم بقیه را نگریانید!

می گریانید هم بگریانید..نمیرید!

ای که باید بر فرق سرتان از ته دل رید!!

تا که در این کثافت بمیرید!

تمام شوید و کسی صدایتان را هم نشنود!

و تعفن تان را هم نشود بویید!

بجنبید! بروید! مرا مثل خر نرقصانید!

الهی همگی مثانه هاتان بترکد!

خدا کند درد بی درمان بگیرید!

ای که باید دهانتان را گل گرفت که لب جز به یاوه نگشودید!

تخم سگان هرزه! تا کی..

تا کی می خواهید اعصاب مرا پودر کنید!؟

حرامزادگان بی چیز..چرا رنگ نمی بازید!؟

یا چرا رنگ قابل تحمل نمی پذیرید!؟

آن چشمان گشاد کورتان را چرا نمی گشایید!؟

بمیرید!

بمیرید! که حوصله ام سر رفت..

پس شما چکاره اید!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 18:21  توسط یک احمق!  | 

پرده کنار می رود و چشم بندی آغاز میشود!

جماعت زندگان می میرند و به حقیقت (ت مکسور) مجاز شهادت میدهند که حی و حاضرند! و این شعبده تا ابدالآباد مستدام است و تا حشر مردگان ازلی میرندگان را منکوب میکند! تلی از خاک که اینک مرا مآوا شده..مرا برده خود می خواند و اوست که مرا از خود زنده می بیند!

در این هنگامه اجبارا" اختیار "هستن" به من اعطا میشود و من موظفم در برابر آن سر سجود فرود آورم! من مجبورم باشم تا برق را متحرک و شمع را مسکون(ت) ببینم! و ناچارم آخوندک را زهردارتر از عقرب ببینم!

بله! همانطور که پرورشم میدهند می رویم! وگرنه خود عاریم از هر گونه رنگ و بوی تحمل پذیر! ولی..چه میشد اگر تمام پیش-نوشت ها چرند از آب در می آمد!؟

هیچ نمیشد! جز اینکه قعر زمین و سیاهی آسمان به هم دوخته میشدند! و خداوند-سالاری از بین میرفت و جهان بشر-محور میشد! "تصمیم" معنا می یافت! "رای" شکل می گرفت و "عقل" مجسم میشد و همچنین "عشق" خزعبل پدید نمی آمد!

اما اینک حس کردم فقط برای دمی بر داشتن آنچه می خواهم توانا می گردم! لیک این احساس جزئی از برنامه گارد ضد شورش پروردگاری بود! هممممممم...!

اتم اتم من جان میدهد تا سلولهای عصبی ملکوتیان را به آرد تبدیل کنم و هندسه وجودیشان را به سخره بگیرم..چون شخص من اهریمن مجسمی ست که اریکه ی ربوبیت را با نفس اژدهاگونش محروق می کند! خیلی دیر به این نتیجه رسیدم ..زمان زمان هبوط است !! برابر مهر ماه سالی از سالهای دهه ی شصت! مکان : پارس! موقعیت: در نزدیکی شوش!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:41  توسط یک احمق!  | 

من به مهمانی "کیجا" رفتم..پشت خانه "پسر شجاع!"..

من به دشت انبوه..من به شاخ سودان رفتم..من به بالکن فراوانی "خواهش" رفتم! رفتم از پله "مذهب بالا! تا ته کوچه شک! همانجا اردو زدم!

تا هوای خنک "استیفا" تا دامن خیس ابهت رفتم! من به دیدار کسی رفتم در آن سر فسق! فجور! فساد! شدم فعال و نامی..رفتم تا تن پر شود از لذت! خالی از سکوت خواهش! تا صدای پر طمطراق بیماری! بیماری های صعب العلاج!

چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم "جاه" را "سو" میکرد! نفسی دیدم "بی دم"! که در آن "نیکوتین" پر پر میزد!

نردبانی که از آن لنگ میرفت به هوا!

من! منی دیدم "خود" را در هاون می کوبید!

ظهر در سفره ما..از شیر مرغ بود تا جان آدمیزاد! کاسه "محبت" خیلی داغ بود..نمی شد دست زد!!

من گدایی دیدم در به در میرفت ..لقمه ای "فلافل" میخواست! و سپوری که به یک شاگر شوفر می آموخت "نماز"!

بره ای دیدم "بیف استراگانف" می خورد! من الاغی دیدم "چنجه" را می فهمید!

در چراگاه "فضیحت" گاوی دیدم پیر!

شاعری دیدم هنگام "شباب" به گل سوسن می گفت "چماق"!

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس "بلغور"!

کاغذی دیدم از جنس "اناث"! موزه دیدم از انواع "نسوان"!

و مسجدی پر از بوی "جوراب"!

بر بالین "فقیهی" پر امید کوزه ای دیدم لبریز از "آلات قتال"!

قاطری دیدم بارش "افشا"..اشتری دیدم بار سبدش پر ز "آبجو و شراب"!

عارفی دیدم بارش"یاهو! مسنجر"!

من قطاری دیدم "موشه دایان" می برد به دیار "فقها"!

من قطاری دیدم "شعر" می گفت و چه سنگین میرفت! من قطاری دیدم که "ملاحت " می برد و چه "خالی" میرفت! من قطاری دیدم "تخم مرغ" و "ماده قناری " می برد!

و طیاره ای که در آن فوج هزاران "چایی" ..قند از شیشه آن می افتاد پایین و "بیسکیویت" از آن پشت مشت ها در می آورد شکلک! در می آورد ادا! در می آورد شورش را!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:7  توسط یک احمق!  | 

مرد بقال از من پرسید: چند تن (ت مضموم!) کمبزه میخواهی!؟

من از او پرسیدم: مرتیکه ! سر پیری و معرکه گیری!؟

پدرم هم "هتاکی" میکرد! قمار هم می باخت! جار هم میزد! زن خوبی هم داشت! بساز و خانه بسر!

باغ ما در طرف مایه ی نادانی بود! باغ ما جای بر هم خوردن دوغ و دوشاب!

باغ ما نطفه ی سرخوردگی ماه و مگس و پدرخوانده بود!

شاخ ما شاید..وتری از دایره قهوه ای گچی قفقازی سفاهت بود!

بیوه ی مال خدا را آن شب..می جویدم در خواب!

خدا شاکی شد! خدا شاکی بود!

آب بی ملحفه می خوردم..توت بی مالش می چیدم!

تا کناری فواره ی خواهش می شدم..ماده سگان ترک بر می داشتند!

تا کلاغی می خواند..مثانه از سوز شاش میسوخت!

گاه تنهایی صورتم را به پس پنجره می چسباندم! بو می امد! دست در گردن من می انداخت!

هیزی میکردم..جواب نمیداد! تیزی میشدم..کفاف نمیداد! خیس میشدم..دختره گم میشد!

فکر..نازی میکرد!

زندگی هیچ چیز نبود..مثل یک بارش تند..مثل یک قصاب با احساس!

زندگی در آن وقت خطی از مور و ملوسک بود!

یک بغل آقایی بود! مرام بود! معرفت!

زندگی در آن وقت..موج مکزیکی بود!

طفل از نقطه چین نقطه چین کور شد ..کم کم در کوچه ی مارمولک ها!

بار خود را بستم..رفتم از بحر خیالات لوس بیرون!

دلم از فرقت مارمولک پر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 17:15  توسط یک احمق!  | 

آخرین پست سال ۸۴ به شرح زیر میباشد!:

اهل تهرانم..روزگارم سگ نیست!

تکه آبی دارم..خرده موشی..سر سوزن بوقی!

مادری دارم گیرتر از صمغ درخت!

دوستانی بدتر از خواب دوان! و..

خدایی که در این درگیری ست..! لای این بی بوها! پای آن خواجه لوند!

 روی مازادی آب! روی ماتحت گیاه! مشغول خوردن کاه!

من مسلمانم..قبله ام یک "لب سرخ"..جانمازم "کرشمه"..مهرم "کور"!

"دست" سجاده من! من وضو با جهش  "شب پره ها " می گیرم!

در نمازم جریان دارد "خواب"! جریان دارد "کیف"! (کاف مکسور!)

تنگ شراب از پشت نمازم پیداست!

همه ذرات نمازم متفرق شده است!

من نمازم را وقتی می نالم ..که اذانش را "ساد" گفته باشد..سر گلدسته "مرگ"!

من نمازم را پی تکبیره: الاحرام "شپش " می خوانم!

پی قدقامت "مور"!

کعبه ام بر لب لعل! کعبه ام زیر خم(خ مضموم) است!

کعبه ام مثل "فطیر!" می رود شاخ به شاخ! می دود نعش به نعش!

حجرالاسود من لب طاقچه است ! آب خنک می نوشد!

پیشه ام "تهران " است .. اهل هتاکی!

گاه گاهی سخنی می رانم با ننگ! فرو می کنم به شما!

تا به آغاز دقایق که در آن "بی جانی" ست..دل "رسوایی"تان تازه شود!

پرده ام بیمار است..رخت بربسته از من ادب!!

خوب می دانم دور هتاکی من بی پایان است!

اهل تهرانم! لباسم شاید برسد به سیاهی در بند! به زبالینه ای از خاک "ونک"!

نسبم شاید به زنی قحبه در "قم " برسد!

پدرم پشت غبارروبی "هلهله"ها! پشت دو ظرف! دو کاسه ۵ سیری!

پدرم مشت نمونه خروار شب مهتابی!

پدرم از پتک فغان مرده است! پدرم وقتی برد..آسمان خاکی را! به من عیدی یک توپ قلقلی داد!

مادرم بیخبر از خواب پرید! خواهرم خطاکار شد! متمرد شد از حرف داداش!!

پدرم وقتی پسر بود! پاسبانها همه عاقل بودند!!

 

                                                                                    - ادامه دار است! -

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 14:6  توسط یک احمق!  |